تو؟
من فقط مي خواستم شمعي شوم / تا بسوزم جان خود را نزد تو
تو ولي از آتشم ترسيدي و رفتي و / گفتي که : برو ! نه مننهت
مانده ام تنهاي تــنـهـــا با غم تو
یک تبسم زیرکانه و یک عروسک بازی کودکانه کافی بود برای عاشق کردنم و تو این کار را کردی...
و من مثل کودکی عاشقت شدم و مثل قصه پدربزرگ، تو شدی شاهزاده سوار بر اسب سپید و من پری قصه ها...
و چقدر ساده عاشقم کردی و چه ساده تر از آن رهایم کردی.
گفتم: بمان شاهزاده زیبا...! من بدون تو میمیرم.
خندیدی و گفتی: بازی بود...!
گفتم بازی زیبایی بود پس بیا بازی کنیم.
گفتی: من بزرگ شدم، دیگر بازی نمیکنم.
گفتم مگر بزرگها بازی نمیکنند؟!!
گفتی نه زندگی می کنند...
نگاهم مي کني اما به سردي
نه تنها من, تو هم دنياي دردي
مخواه از من گناهت را ببخشم
تو خود داني که با اين دل چه کردي....
رفتي
ولي بدون هنوز خيلي دلم تنگه برات
دلم پره ازت ولي هنوزم ميميرم برات
هنوز چشام به راحته شايد كه برگردي يه روز
خيلي بدي كردي به من اما تو رو مي خوام هنوز
هنوزم هر شب از خدا بدون فقط تو رو ميخوام
عشقم رو از دلم نگير فقط اينو ازت ميخوام
تويه دلم عقده سوال بي جوابه من
قول بده كه تنها شدي يه شب بيايي تو خوابه من
هنوزم باور ندارم دستام تويه دستات نباشه
اون كه يه عمر دوسش داشتم پيشه غريبه ها باشه
رفت و منو نتها گذاشت اون كه مي گفت دوست دارم
واسه گم شدن تو رويا نمي خوام با تو بمونم
خاطره هامونو امشب با دقايق مي سوزونم
يه روزي به خاطره تو روي شب ها پا گذاشتم
اون روزا هيچ چيزی رو قد نگاهت دوست نداشتم
تو چشات يه غزل بود يه غزل جنس ترانه
تپش قلبه من و تو مي سرودش عاشقانه
دل اين عاشق تبارو يه روزي آسون شكستي
چشماتو به روي عشق و روي مهربوني بستي
هر چي مهربوني كردم تو شدي نامهربون تر
واسه اين شهرزاد عا شق تو شدي غريبه آخر
اون كسي كه عاشقت بود تو رو ديگه دوست نداره
واسه دل بريدن از تو لحظه ها رو مي شمارم.....
چشم هايم خسته است
ذهنم پر تشويش
قلبم پر درد
گوش هايم ديگر طاقت هيچ هياهويي ندارند
لحظه هاي بي رحم پي درپي هم مي گذرند
انتظاري تلخ
نه
انتظار شيرين است
چون پس از پايانش لحظه ي ديدار است
وقتي که صداي نفست در گوش من طنين انداز است
انتظارم ديگر رو به پايان است
با بودن تو
ذهنم پر از آرامش
قلبم مملو از عشق
چشم هايم پر شور
اما
لحظه هاي بي رحم تند و تند از پي هم مي گذرند
وصداي نفست را از من باز پس مي گيرند
باز هم
قلبم پر درد
ذهنم پر تشويش
بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد
مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد
تو که رفتی همه ی ثانیه ها سایه شدند
سایه در سایه ی آن ثانیه ها خواهم مرد
شعله ها بی تو ز بی رنگی دریا گفتند
موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد
شدم در قدم دوری چشمان بهار گم
بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد
آن روز ها هر كسي از زمونه گريش مي گرفت
يا كه غصه چشاش غبار حصرت مي گرفت
مي امد غريبونه سر روي شونت مي گذاشت
با وجودت توي خونه هيچ كسي دردي نداشت
ولي افسوس
كه ديگه اون روزاي آفتابي رفت
هر چي داشتم توي دنيا
شب هاي مهتابي رفت
حالا ديگه بي كسي رفيق تنهاييم شده
جاي خاليت توي خونه
دليل گريه هام شده
خيلي زود بود به خدا با غصه تنهام بذاري
بي خبر بري سفر پا روي قلبم بذاري
فراوان مي خورد بر بام خانه
و اما امروز.... باز باران بي ترانه... باز باران با تمام بي کسي هاي شبانه... مي خورد بر مرد تنها ...مي چکد بر فرش خانه... باز مي آيد صداي چک چک غم... باز ماتم من به پشت شيشه ي تنهايي افتاده... نمي دانم...نمي فهمم کجاي قطره هاي بي کسي زيباست؟... نمي فهمم, چرا مردم نمي فهمند که ان کودک... که زير ضربه شلاق باران سخت مي لرزد... کجاي ذلتش زيباست؟
وقتي آسمون سياه و دل گيره
وقتي بارون مي گيره همه پرنده ها خوب مي دونن
براي عاشقي ديگه خيلي ديره
ما به شادي ما به غم نميرسيم
من و تو آخره اين قصه به هم نمي رسيم
به یاده آن که در باران رفت وقتی فصل زمستان بود و نور خیابان شهرمون کم بود..به یاده..!
دلم به اندازه تمام دنیا برات تنگ شده!
هر روز دنبالت می گردم!
در هر جایی که رد پایی از توست!
کاش!
کاش!
کاش!
کاش ميدانستي !
ميدانستي که دوست داشتنم دروغ نبود !
کاش می دانستی ایستادم در مقابل هجوم عشق!
کاش میدانستی!
رهایت کردم تا به سوی آینده بهتری پرواز کنی....!
کاش میدانستی که.............!
و تو فقط متهم کردی!
و نفرینت رو هنوزم که هنوز است!
روز هزار بار می خوانم!